شنبه پانزدهم دی 1386
نگاهی کوتاه و مختصر به تاریخچه فمنیسم(قادینچیلیق) در جهان
زن حق بالا رفتن از سکوی اعدام را دارد به همین ترتیب باید حق بالای تریبون رفتن را هم داشته باشد. (المپ دوگوژ)
اصطلاح قادینچیلیق یا فمنیسم نسبتا مدرن است. بحث هایی در این باره که این واژه نخستین بار کی و کجا به کار رفته، وجود دارد. اما از قرار معلوم واژه ی فمنیسم یا قادینچیلیق نخستین بار در 1871و با عنوان خصوصیات مردانه یافتن زنان به کار رفته است. در جوامع امروزی این هراس که فمنیستها به تفاوت های طبیعی بین زن و مرد معترض هستند، به شکل تعدیل شده وجود دارد. اما با اطمینان میتوان گفت چیزی که ما امروز تفکر و فعالیت فمنیستی می نامیم، مدت ها پیش از انکه خود واژه به کار گرفته شود، وجود داشته است. در دهه ی 1840 جنبش حقوق زنان در ایالات متحده آغاز به ظهور کرد و دستاورد آن اعلامیه ی احساسات، که طالب رعایت اصول آزادی و برابری در مورد زنان بود، در اعلامیه استقلال آمریکا انعکاسی گسترده یافت و در پی آن الیزابت کدی استانتن و سوزان ب. آنتونی انجمن ملی حق رای زنان را تاسیس کردند. با اینکه بریتانیا از 1840 به بعد شاهد پدید آمدن جنبش های حق رای زنان بود اما پیش از ظهور جنبش های حق رای تشکیل یافته، زنان نوشتن درباره ی نا برابری ها و بی عدالتی های موجود در شرایط اجتماعی زنان و مبارزه برای تغییر آن را شروع کرده بودند که به عنوان مثال می توان به نگارش کتاب احقاق حقوق زنان توسط مری وستن در سال 1792و مبارزات فرانسه اشاره کرد. بر این اسا س اگر چه می توان مراحل رشد جنبش حقوق زنان را از اواسط قرن نوزدهم به بعد شرح داد اما این نقطه ی شروع توجه نشان دادنِ زنان به شرایط اجتماعی و سیاسی خود نبود. بنا براین قادینچیلیق (فمنیسم) اصطلاحی است که مدت ها پیش از آنکه زنان اعتراض به موقعیت فرودست خود را آغاز کردند و خواستار بهبود وضع اجتماعی شان شدند، پدیدار شد. حتی پس از آنکه واژه ی فمنیسم ساخته شد باز هم بسیاری از کسانی که برای حقوق زنان مبارزه می کردند آن را به مثابه ی واژه ای که تعیین کننده ی هویتشان باشد، به کار نبردند. صرفا در همین اواخر است که استفاده از بر چسب فمنیست (قادینچی) برای تمامی گروه های مدافع حقوق زنان بدون استثنا متداول شده و این عدم انطباق بین تصوری که گروههای یاد شده از هویت خود داشتند و بر چسب فمنیست خوردن بی گمان مربوط به این مساله می شود که در تصمیم گیری درباره ی این که آیا یک شخص، گروه یا عمل فمنیستی است چه معیارهایی را باید رعایت کرد. قادینچیلیق می تواند مدعی آن باشد که حوزه ای است با اندیشه ها، تاریخ ها و کاربست های خود که هیچ وحدتی ندارد و در واقع پیوسته در معرض بحث و مجادله اند. با اینکه به لحاظ اهداف عملی و سیاسی باید در تعریف این که فمنیسم چیست حدودی قائل شد اما باز باید به سرشت بحث انگیز و تحول پذیر این مرزها تاکید کرد. در این میان پس از پیدایش موج اول فمنیسم یا جنبش های فمنیستی اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، کسب حقوق مساوی برای زنان به ویژه حق رای و موج دوم که در دهه ی 60 و کل دهه ی 70 که اعتراض مجدد پیرامون مساله عدم تساوی زنان و نه صرفا در چهار چوب فقدان حقوق سیاسی آن ها بلکه در عرصه های خانواده، مسائل جنسی و کار . . . بود. با این حال گرد آوردن همه ی جنبش های فمنیستی زیر یک شرح عمومی از موج اول و دوم ممکن است به تلاش به بر چسب زدن روی یک ردیف کامل نظریه ها و فعالیت ها باعث سرپوش گذاشتن روی تفاوت اندیشه ی فمنیستی شود که هم در درون این دو موج و هم در فاصله ی بین آنها وجود داشته است. اگر چه ممکن است این امر واقعیت داشته باشد که جنبش های فمنیستی در دوره های تاریخی خاصی فعال تر بوده اند و اعضای بیشتری دشته اند، شاید دقیق تر آن باشد که فمنیسم(قادینچیلیق)را نه به مثابه ی پدیده ای زاده ی موج ها که پیوستاری از اندیشه و عمل بدانیم.
قادینچیلیق بیانگر مفهوم واحدی نیست بلکه مجموعه ای عقاید و در واقع کنش هایی متفاوت و چند وجهی است. انواع بسیار مختلف قادینچیلیق نه تنها ظاهرآ متفاوت که گاه ضد هم هستند، بر این اساس می توان دست به تلاش برای یافتن خصلت های مشترک بین انواع متعدد و متفاوت قادینچیلیق زد. اما می توان با تاکید بر این نکته که اساس همه ی آنها موقعیت فرو دست زنان در جامعه و تبعیضی است که زنان به دلیل جنس خود با آن رو به رو می شوند آغاز کرد. اما با وجود ویژگی های متعدد آن تمامی انواع قادینچیلیق به منظور کاهش این تبعیض و در نهایت غلبه بر آن، خواهان تغییراتی در نظم اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی اند.
هنگام بررسی نظریه های فمنیستی باید به این نکته توجه کنیم که این نظریه ها با استفاده از مقوله ی زنان چه هدفی را دنبال می کند و این مقوله تا چه حد می تواند به صورت ابزاری تحلیلی مفید باشد.
لین سیگال در پاسخ به اینکه چرا قادینچیلیق؟ می گوید: "به این دلیل که بنیادی ترین هدف آن چه شخصی چه جمعی همچنان باید تحقق یابد، جهانی که نه تنها برای زنان بلکه برای مردان نیز جای بهتری خواهد بود. "
از این رو میتوان فمنیسم را به خاطر تلاش های آن برای تعریف انواع سرکوب و تاثیر نهادن بر تغییر اجتماعی جنبشی به شدت سیاسی تلقی کرد. فمنیست ها همواره در پی پایان بخشیدن به رد مستمر زنان از نهاد های سیاسی رسمی حکومت و جایگاه های قدرت سیاسی بوده اند. واقعیت محروم بودن زنان از اعمال قدرت سیاسی نقطه ی شروع بسیاری از تحلیل های فمنیستی از سیاست را تشکیل داده است.
دموکراسی های غربی در بخش اعظم تاریخ خود حق رای را از زنان دریغ می داشتندو هنوز در نهاد های رسمی و هیات های تصمیم گیری سیاسی سراسر جهان تعداد نمایندگان زن بسیار نا چیز است. به این ترتیب می توان گفت که سیاست یا دست کم سیاست رسمی فعالیتی تحت سلطه ی مذکر بوده است و همچنان خواهد بود، چنانچه براون می گوید:سیاست در طول تاریخ بیش از هر نوع فعالیت دیگر انسان ها، یک هویت اختصاصآ مذکر داشته است، بیش از هر قلمروی فعالیت دیگری به طور اختصاصی به مردان محدود شده و نسبت به اکثر فعالیت های اجتماعی با شدت بیشتری آگاهانه مذکر بوده است.
امروزه قادینچیلار (فمنیست ها) به محرومیت مستمر زنان از شهروندی سیاسی کامل اشاره می کنند، محرومیتی که می توان رد آن را تا فرضیاتی زیر بنایی درباره ی نقش در خور زنان در جامعه تا سلطه ی همیشگی مذکر بر ساختار های قدرت گرفت. در این میان تمامی انقلاب ها و تفکراتی که به وجود آمد بر اساس سه محور طرد، زنان را از شرکت در قدرت های سیاسی منع کردند:
1) تفکر دموکراتیک که زنان را از حقوق شهروندی محروم کرد
2) تفکرات جمهوری خواه که زنان را از حق نمایندگی محروم کرد
3) تفکر فئودالی یا سلطنت طلب که مذکر بودن همیشگی نمایندگان نمادین قدرت سیاسی را تضمین کرد که در این میان نقطه ی تعیین کننده مساله تفاوت جنسی بود
روسو می گفت:"زنان نیمه ی گرانقدر جمهوری بودند، آنها آداب و رسوم را می شناختند و مردان قوانین را، از این رو زنان باید خود را به اداره ی امور خانه محدود کنند و در حوزه ی عمومی سیاست دخالت نورزند. قادینچیلار هنگام افشای طرد زنان از جهان سیاست این بحث را مطرح کردند که تساوی حقیقی نمی تواند صرفا با افزودن مساله ی زنان به نظریه های سیاسی سنتی به دست آید. انتقاد از این جریان باعث شد که فمنیست های موج دوم اعلام کنند "هر آنچه شخصی است، سیاسی است"
آن ها برا ین تاکید داشتند که موقعیت های خصوصی را عوامل عمومی ایجاد میکنند. مثلآ زندگی زنان را وضع حقوقی زوجه ها، سیاست های دولت درباره ی سرپرستی کودکان، تخصیص کمک هزینه های بیمه های اجتماعی، قوانین کار و تقسیم جنسی کار، و قوانین مربوط به تجاوز جنسی، آزادی جنسی تنظیم ومشروط میکنند. در نتیجه مشکلات شخصی تنها از طریق سیاسی و اقدام سیاسی قابل حل اند. (پیتمن)
قادینچیلار به اصول اخلاقی ملازم با این تمایز بین عمومی و خصوصی که حاکی از وجود تقسیمی است مشابه بین عدالت که ارزشی است عمومی و مسئولیت و مراقبت که ارزشی است خصوصی، معترض بوده اند. در نتیجه مرزی اخلاقی بین عمومی و خصوصی به پا شده است که تغییر ایدئولوژیک تقسیم عمومی و خصوصی به ایجاد تقابل بین عدالت و مراقبت و کتمان بی دردسر اتکای مردان به مسئولیت و مراقبت و سایر خدمات زنان یاری می رساند. اما باید دید قادینچیلار به تقسیم حوزه ی عمومی و خصوصی از چه زاویه ای می نگرند؟ آیا همه ی حوزه های زندگی را عمومی می کنند؟ و یا اینکه در ادعای اینکه "هر آنچه شخصی است، سیاسی است" مداخله ی دولت را در در همه ی حوزه های زندگی خصوصی و شخصی یک فرد مجاز می شمارند؟
بنا بر این هیچ تعریفی از مرز عمومی و خصوصی نمی تواند ثابت و عام باشد بلکه برای انعکاس بخشیدن به تغییر و تحول اجتماعی مدام در تحول خواهد بود.
با این حال فشار برای گنجاندن زنان در فراگرد های سیاسی و برای شهروندی کامل آن ها قرن ها وجود داشته است. زیرا از زمان که تز حقوق مرد در قرن 18و19 در اروپا و ایالت متحده اشاعه یافت، زنان نیز شروع به مطالبه ی حقوق مساوی برای خود کردند. در تمام مدتی که زنان درگیر شکل های دیگر و بدیل فعالیت سیاسی بودهاند، گروه های مختلف فمنیستی همچنان برای ورود و مشارکت در فراگرد سیاسی رسمی فشار آورده اند و انواع فمنیسم های مختلف بر سر بهترین راه های به کرسی نشاندن زنان، خواست های خود، خواه درون کانال های سیاسی سنتی و خواه بیرون آن دچار چند دستگی شده اند. وضعیتی دشوار در شکل بحث هایی درباره ی تساوی یا تفاوت وجود داشت. آیا زنان با مردان یکسانند؟آیا این یکسانی تنها مبنایی است که بر اساس آن می توان طالب تساوی شد؟یا آنها متفاوتند و به دلیل و یا رغم تفاوتشان سزاوار رفتار مساوی اند؟
زنان برای مبارزه با این محرومیت باید مدعی شوند که در واقع متفاوت نیستند، بلکه با مردان مساوی_همان قدر عاقل و قابل برای شرکت در حوزه ی سیاسی. از سوی دیگر در بسیج شدن به عنوان زن و مطالبه ی حقوق زنان هویت خود را در مقام زن تائید و در نتیجه تفاوت جنسی موجود را تقویت می کردند. گر چه بعضی از هواداران جنبش حق رای زنان مشتاق آن بودند که تا آنجا که ممکن است منکر تفاوت جنسی شوند، بقیه تلاش می کردند به ویژگی خاص زنان که به نظر آنان می توانست توجیهی برای ورود به حوزه ی سیاسی باشند تاکید ورزند. حق رای به طور خود کار چنان که شاید هواداران حق رای زنان توقع داشتند منجر به شهروندی سیاسی کامل نمی شود. مسلما یک عنصر مهم شهروندی سیاسی، مشارکت است.
یکی از مبادی مشارکت و شهروندی سیاسی مساله ی نمایندگی است. به رغم داشتن صلاحیت قانونی برای انتخاب شدن و انتخاب کردن، زنان هنوز در اکثر پارلمان ها و دولتها در سراسر جهان و سایر هیات های تصمیم گیری، در سطح ملی و محلی نمایندگان کافی ندارند. زمانی که زنان در نهاد های سیاسی رسمی جایگاهی ندارند، فمنیست ها به فعالیت سیاسی زنان در یک سطح غیر رسمی در حد کار گروهی روی می آورند. دولت ها و نهاد های سیاسی رسمی کماکان جایگاه هایی هستند که بهره گیری از حقوق جمعی به آن ها وابسته است. در سال های اخیر از قرار معلوم فمنیست ها به تجدید نظر هایی در باره ی اهمیت جریان غالب در سیاست رسمی دست زده اند و علاقه ی جنبش های فمنیستی به نهاد های سیاسی رسمی و طرد زنان از آنها دوباره بر انگیخته شده است. اگر چه همان طور که پیش از این تاکید شد تحلیل های فمنیستی ار امور سیاسی اغلب تاکید را از روی نهاد های سیاسی رسمی برداشته و معطوف به فعالیت های سیاسی غیر رسمی زنان در سطح جامعه کرده اند. در عین حال بسیاری از قادینچیلار اخیرا تشخیص داده اند که تائید این شکل متفاوت فعالیت سیاسی کافی نیست و اگر خود را به این سیاست غیر رسمی محدود کنندزنان با خطر در حاشیه ماندن مواجه اند. در فعالیت سیاسی وضع آنها متفاوت خواهد بود، اما مساوی نخواهد بود. با وجود تشخیص این امر که قدرت صرفآ در نهاد های سیاسی رسمی وجود ندارد، آگاهی رو به افزایشی در میان قادینچیلار نسبت به این مساله شکل می گیرد که این نهاد ها کماکان جایگاهی مهم برای مبارزه و قدرت هستند و اگر زنان می خواهند با سلطه ی مذکر دست و پنجه نرم کنند ناچار باید وارد عرصه ی سیاست رسمی شوند. در واقع اگر زنان مایل به ایجاد تغییراتی در جوامع محل زندگی خود هستند آن ها باید سعی کنند مواضع قدرت را به دست بگیرند. بر این اساس ورود زنان به عرصه ی سیاست ضروری است.
یک مساله اصلی وجود دارد که از بحث های فمنیستی در تمامی عرصه ها سر بر می آورد و آن معنای تساوی در نظر فمنیسم است و به طور دقیق تر تضاد میان تساوی و تفاوت. به علاوه مساله تفاوت تنها در رابطه با تفاوت میان زن و مرد مطرح نیست بلکه تفاوت بین خود زنان نیز مطرح است. بین برخی فمنیست ها یکی از مفروضات این بود که آن ها درباره ی و به جای همه ی زنان سخن می گویند. این فرض اگر ما عوامل بسیاری را که زنان را از هم جدا می کند به حساب آوریم (عواملی مانند طبقه، نژاد، هویت ملی، سن، گرایش جنسی. . . ) در بهترین حالت خوش بینانه است و در بدترین حالت درک خود سرانه ی سیادت طلبانه از زنانگی.
اما اغلب این نوع تفاوت ها و تقسیم بندی ها به دلیل ایجاد تجربه ی مشترک و برای یافتن مشترکات باعث شده است که برخی فمنیست ها دست به تعمیم یک الگو ی ذاتی زن زده اند، به عنوان مثال :الگویی بر مبنای تجربه و آرزوهای نمایان یک زن سفید طبقه ی متوسط . . . این تعمیم دهی باعث مخدوش کردن بسیاری از قبیل تفاوت در موقعیت نژادی، ملی، طبقاتی موجود بین زنان بوده است و در بعضی مواقع به جای یاری رساندن در واقع زیان بار بوده است. بر این اساس اعتراض از طرف فمنیست های سیاه به طبیعت اروپا محور و ایجاد شک در مورد شایستگی زنان سفید و حق سخن گفتن از جانب همه ی زنان ایجاد شد. هوکز در این باره می گوید: ادعای اینکه نژاد پرستی بر جنس گرایی پیشی گرفته است حاکی از مشکلات جدی برای هر نظریه ی فمنیستی است که می کوشد با سرکوب زنان به شیوه ای فراگیر بر خورد کند. زیرا اگر ستم اصلی عبارت باشد از ستمی که سفید به سیاه می کند و نه ستم مردان به زنان، در این صورت چه طور می توان سرکوب زنان سفید و زنان سیاه را به یک نحو نظریه پردازی کرد؟ تصور خواهری که مدافعان آزادی زنان ایجاد کردند بر مبنای ایده ی سرکوب مشترک قرار داشت، خط مشی ای گمراه کننده و غیر اخلاقی است که طبیعت حقیقی و واقعیت اجتماعی پیچیده و متنوع زنان را پنهان می کرد. به موازات تفاوت های نژادی، تفاوت های مربوط به سوابق قومی و دینی، ملی، طبقاتی، جهت گیری جنسی. . . جملگی تاثیرات مهمی بر تجربه های زیسته ی زنان دارند و دست یافتن به یک شرح عام و همگون از سرکوب زنان را غیر ممکن می کنند. در این میان بر اساس این تفاوتها تعریف هایی را که از جایگاه های مرد سالارانه می شود نیز تغییر می یابد به عنوان مثال، خانواده در نظر فمنیست های سفید ساختار اصلی جامعه ی مرد سالار محسوب میشود که می تواند یکی از جایگاه عمده سرکوب زنان تلقی شود اما در مورد فمنیست های سیاه ممکن است جایگاه سرکوب جنس گرایانه باشد اما جایگاه نیرو و مقاومت در مقابل سرکوب نژادی است و شاید به مثابهی یک جایگاه وابستگی اقتصادی برای زنان. . . به ویژه در جوامعی که سطح عدم اشتغال میان مردان سیاه بسیار بالاست، چه بسا زنان خود را در مقام نان آور اصلی و سر پرست خانواده ببینند و مردان را از حیث اقتصادی وابسته به خود بیابند(این امر را می توان در مورد حوامعی که تبعیض های نژادی و ملیتی بر آنها وارد می شود و مردان به دلیل ملیت خود در درجه ی دوم قرار می گیرند به خوبی مشاهده کرد).
از این رو هر نظریه ی فمنیستی که در تلاش برای یافتن شرحی جامع از خانواده چون یک جایگاه سر کوب باشد لزوما در مورد وضعیت تمامی زنان مصداق نخواهد داشت. بر این اساس فمنیست های ذات گرا نه تنها به یک تعمیم گرایی کاذب متهم هستند، که تجربه ها و شرایط متفاوت زنان را زیر پوشش مفهوم خواهری پنهان می کنند. این نوع تفکر فمنیستی که گویی جنس گرایی ستمی عمده تر و بنیادی تر از نژاد پرستی است را می توان با توجه به مثال فمنیست های سیاه چنین توضیح داد، این واقعیت که مردان سیاه همان سلطه ای را که مردان سفید بر همه ی زنان دارند بر زنان سیاه ندارند، یکی از آثار نژاد پرستی را توصیف می کند و این نظریه با اشاره به فقدان مرجعیت مردان سیاه باطل می شود. در واقع فمنیسم های سیاه وفمنیسم های ملی گرا نا ممکنی از هم جدا کردن نژاد، جنسیت، ملیت را آشکار ساخته و نشان داده است که با وجود این که ممکن است گفتمان های غالب سعی کرده باشند آن ها را از هم جدا کنند . این دو به طرز جدایی نا پذیری در هم تنیده شده اند. چنان چه والری اسمیت استدلال میکند: " درون گفتمان غالب با نژاد پرستی و جنسیت چنان بر خورد می شود که گویی آنها دو گروه تجربه ی جمع نا شدنی اند. بر عکس فمنیسم های سیاه، فعل مشترک داشتن نژاد و جنسیت در زندگی زنان سیاه را مسلم فرض می کند و درنتیجه هر گونه نظریه ی تک محوری درباره ی نژاد پرستی یا جنس گرایی را با زندگی زنان سیاه انطباق نا پذیر می داند. حال با توجه به اینکه شرایط متفاوت زنان اعم از نژاد، طبقاتی، ملی در تمام ساختار ها و کنش های فمنیستی آن ها تاثیر گذار است نمی توان تاثیر متقابل ستم ملی و جنسی را نادیده گرفت، و باید به اصل جدا نا شدنی و غیر قابل تفکیک این دو مساله تاکید ورزید. هر چند به زنان مسلما نقش های مشخصی در پروژه های ملی، قومی محول شده است، اما نظریه پردازان اغلب از این نقش ها غافل مانده اند و از تحلیل ادغام متمایز مردان و زنان در این پروژه های ملی نا توان بوده اند. زنان در چنین فرا گرد های ملی و قومی به چند طریق مشخص مشارکت دارند:
1)در مقام باز تولید کنندگان اقلیت قومی
2) در مقام کنش گران اصلی در انتقال ارزش های جامعه
3)در مقام شاخص های تمایزات ملی یا قومی
4)در مقام شرکت کنندگان فعال مبارزات ملی
در تمامی این موارد زنان در پروژه های ملی و قومی سهمی دارند که از سهم مردان متمایز است. به همین دلیل نه می توان جنسیت و نه ملیت را بدون توجه به شیوه های شکل بخشیدن و ساختار دادن این دو به یکدیگر به درستی فهمید.
گونئی آذربایجان اویرنجی قادینچیلار

